زندگی به رنگ آبی

متن مرتبط با «نوشته ای از هرمان هسه» در سایت زندگی به رنگ آبی نوشته شده است

پایان ارشد

  • نیلوبلاگ

    پایان ارشد پایان نامه ارشدم رو دفاع کردم و بیست شدم و خداروشکر...هزاران بار شکررررر + نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 14:30 توسط منم بهارت می شناسی ام؟  |  ...

    ادامه مطلب
  • یازده روز

  • نیلوبلاگ

    یازده روز از زایمانم گذشت.. اسم دختر گلم رو به انتخاب پدرش درسا گذاشتیم. مادر شدن خیلی حس شیرینیه خداروهزاران مرتبه شکر.. *** درد بخیه های سمت راست امونم رو بریده.. کاش سزارین نمی شدم وحشتناکه.. خدایا کمکم کن زودتر خوب بشم. دوست دارم بیشتر برای پسرم وقت بذارم بیشتر باهاش بازی کنم. دلم میسوزه وقتی میاد بهم میگه مامان پس من با کی بازی کنم.. من تنهایی چکار کنم؟ باباش هم این روزها مشغول کارهاش هست و اصلا فرصت با هم بودن نداریم. *** دلم مامانم رو میخواد.. خیلی حس تنهایی دارم و فقط با آ...

    ادامه مطلب
  • خوش اومدی به دنیای من..

  • نیلوبلاگ

    دختر قشنگ و تپل من ساعت ده و ده دقیقه صبح صبح روز سه شنبه چهارده تیرماه به دنیا اومد.. وزنش 4400 بود.. و سزارین شدم. قبلا نوشته بودم که منتظر یک دختر تپلی باید باشم.. خدایا شکرت که دخترم رو سالم به بغلم رسوندی.. الهی همه ی اونایی که منتظر فرزندن خدا چشم و دلشون رو روشن کنه.. *** ولی چقدر عمل سزارین وحشتناک درد داره.. روز اول که مردم و زنده شدم از درد.. امروز حالم بهتره..  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ای روزهای خوب که در راهید..

  • نیلوبلاگ

    هفته چهلم بارداریم سه شنبه تموم میشه و من هنوز زایمان نکردم.. آه ای دردها به سراغم بیایید.. *** نمیدونم چه ارتباطی بین طول سرویکس و باز شدن دهانه رحم هست.. طول سرویکس من 40 و دهانه رحم سه سانت باز شده اما خبری از انقباض های مداوم و منظم نیست.. از آمپول فشار میترسم.. دوست دارم همه چیز طبیعی پیش بره.. ای خدای مهربان کمکم کن.. *** محمدحسین از دیروز یهویی پای چپش درد گرفته حالت رگ به رگ شده و بچم موقعی که سرویس بهداشتی میره میخواد بلند شه از درد فریاد میکشه و گریه میکنه.. هیچ کار...

    ادامه مطلب
  • شاید روز اخر باشه..

  • نیلوبلاگ

    سلام.. دردهام از سر شب شروع شده.. رفتم بیمارستان هنوز زوده واسه بستری کردن.. گفتن دکتر بیهوشی نداریم اگه یهو وسط زایمان خدای نکرده اتفاقی بیفته ریسک نمی کنیم.. دارم میرم یه شهر دیگه زایمان کنم که نود کیلومتر دورتره.. خدا بهم کمک کنه به سلامت بتونم برسم و زایمان کنم.. کاش میرفتم شمال واسه زایمانم.. اما توکل به خدا.. خودم و دخترم رو به خدا سپردم.. آقا امام زمان عج میشه برام دعا کنه.. میدونم نالایقم.. هرکی خوند  التماس دعای مخصوص دارم..  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • میu200cگذره این دلخوری ها میگذره

  • نیلوبلاگ

    امروز داشتم تو نت اسم دکترم رو سرچ میزدم تا خیالم بابت زایمانم راحت باشه..یهو رسیدم به اسم دکتر رستگار رحمانی... واقعا آدم ها با قدرت توکل و اراده و عزم جدی رستگار میشن.. درود به تمام انسان های پاک که برای نجات بشریت تلاش میکنن.. خیلی انگیزه گرفتم.. خیلی حالم بهتر شد.. خیلی خوبه که میتونم تلاش کنم و خدا بهم قدرت داده.. باید تلاش کنم.*** دختر مامان هنوز دنیا نیومده و فردا 38 هفته بارداریم تموم میشه... چند بار به جناب همسر گفتم که خودت باید پیشم بمونی تو بیمارستان.. آمار اتاق های وی آی پی رو ...

    ادامه مطلب
  • روزهای آخر

  • نیلوبلاگ

    چقدر فرآیند بارداری دردناکه و مهم ترین بخشش زایمان.. خدایاااااااااااااااااا تورو به عظمتت قسم کمکم کن زودتر این روزهای آخر هم بگذره و سنگینی بار رو دلم رو به سلامت پایین بذارم.. من تمام این دردها رو به خاطر تو تحمل میکنم و برای رضای تو گام بر میدارم.. ان شاءالله دخترم بنده ی خوب درگاهت بشه و از مسیر هدایت خارج نشه.. *** دخترم با توجه به تجربه ی زایمان قبلیم حس میکنم هفته دیگه بغلم باشی.. تو هم دیگه جات تنگ شده و لحظه شماری میکنی واسه دنیا اومدن.. اما خانم دکتر گفتن ده روزی دیگه تحمل کن...

    ادامه مطلب
  • هفته های آخر

  • نیلوبلاگ

    سلام دختر گل و شیطونم..امروز 36 هفته و 4 روزه که تو دلم جا گرفتی و دیگه روزهای آخر باهم بودنمون هست و دیگه کم کم باید اماده بشی واسه زندگی تو دنیای هم زیبا هم ....یک ماهی هست که کلا شبا اصلا نمیخوابم یعنی نمیتونم که بخوابم آخه عزیزم تو خیلی بزرگ و سنگین شدی و حسابی به ریه هام فشار میاری... دیگه امشب از شدت نفس تنگی نمیتونستم حتی دراز بکشم..36 هفته و دو روز رفتم سونوگرافی وزنت 3 کیلو و 250 گرم بود...این یعنی باید منتظر یه دختر تپل باشم. خدا کمکم کنه بتونم راحت فارغ بشم بدون هیچ مشکل غیرقابل پیش ب...

    ادامه مطلب
  • این روزهای من

  • نیلوبلاگ

    این روزها دو شیفت میرم سرکار...شب اصلا متوجه نمیشم کی خوابم میبره بس خسته ام.ناهار و شام که اصلا چیزی نمیخورم در حد دو سه لقمه نون پنیر و گوجه..هشت روز از روزهایی که جناب همسر نبود رو روزه قضاهامو گرف...

    ادامه مطلب
  • روزهایی که اینجا نخواهیم بود

  • نیلوبلاگ

    هر کسی میاد میبینه که همسرم نیست و من به جاشون کارهاشون رو انجام میدن امکان نداره نگن که همسرتون خیلی مرد شریفی هستن..همه ازت تعریف میکنن عشق جانم... تو چه کردی با دل مردم این شهر... همه افسوس میخورن که میخوایم از اینجا بریم..خداروشکر که خلق خدا ازت راضین همسر جانم... ان شاءالله خدا هم همیشه ازت راضی باشه..xa0تو همسر مهربون و خدایی خودمی... دنیامی... نفسی برام... زود بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

    ادامه مطلب
  • اویی که هست و باید باشد.

  • نیلوبلاگ

    داشتن دوست خوب چه نعمت بزرگیه...حرفاش چقدر منو به خودم آورد......

    ادامه مطلب
  • هدیه برای خودم...

  • نیلوبلاگ

    یه روزی اگه پولدار بشم دوست دارم اول واسه خودم یه ساعت بخرم...بعد کلی کتاب هایی که دلم میخواد بخونمشون...*** میگما حواست هست که خدا آرزوهاتو یکی یکی داره برآورده میکنه.......

    ادامه مطلب
  • پیش از آنکه تو بروی من مرده ام پدر...

  • نیلوبلاگ

    خدایا دلم رو آروم کن...خدایا بهم صبر بده... خدایاااااااااااااااااا از پدرممممممم راضی باش.. آخ بابا جانم دلم داره دق میکنه از دوریت...بابا جانم کاش زودتر از این من مرده بودم..... بابا جونم بابای خوبم...بابای عزیزم چطوری باور کنم دیگه نمیبینمت... بابا جان دلم ارومه به اینکه الان بیشتر از هر زمان دیگه ای کنارمی...دیگه روحت تا همیشه با منه...مراقبم باش بابای خوبم......

    ادامه مطلب
  • نزدیکتر از من به منی...

  • نیلوبلاگ

    وقتی بابام از مامانم جدا شد...یه روزی اومد خونمون...من تنها بودم خونه در و باز کردم با دیدن پدرم خیلی ذوق کردم...کلی بهش اصرار کردم تا اومد داخل..فکر میکنم از مامانم میترسید که نمی خواست بیاد تو خونه...

    ادامه مطلب
  • خداحافظ ای داغ بر دل نشسته...

  • نیلوبلاگ

    آخرین باری که با بابا صحبت کردم شب یلدا بود...بعدش هر جمعه به خودم می گفتم چرا بابا دیگه زنگ نمیزنه...چرااااااااااااااا بابا دیگه زنگ نمیزنه....چراااااااااااااااااااااا...........آه لعنت به من که اینه...

    ادامه مطلب
  • ای ساربان آهسته ران...

  • نیلوبلاگ

    لباساتو اتو کشیدم...ساندویچ نان و پنیر و گردو واسه صبحونه ات رو آماده کردم..با ترس و دلهره تو کیفت چسب زخم رو گذاشتم..وسایلت رو یه بار دیگه چک کردم چیزی جا نمونده باشه..البته با یه دنیا بغض..xa0*** امشب...

    ادامه مطلب
  • شازده دوماد

  • نیلوبلاگ

    واسه مامان آب بردم...بهم گفت دستت درد نکنه..داماد کنی پسرتو ان شاءالله.... دلم قنج رفت حسابی....وااااااااااااای اصلا به این قضیه فکر نکردم اما یه لحظه تصور کردم واقعا یعنی میشه منم یه روزی به فکر دامادی پسرم باشم و خوشبخت ببینمش...مامان فدات بشه فنچ من که اینقدر جیگر الان خوابیدی..xa0دنیامی...هستیمی...جونمی...نفسمی تو محمدحسین... xa0...

    ادامه مطلب
  • جمعه ای که گذشت..

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواد روزهایی که جناب همسر خونه هستن خاطراتش رو ثبت کنم..چون واقعا به لطف و مهربونی خدا بهترین روز برام میشه.. امروز هم طبق روزهای معمول گذشته هوا خیلی...

    ادامه مطلب
  • اولین قدم..اولین نماز..

  • نیلوبلاگ

    محمدحسین در یک سال و بیست روزگی قدم برداشت...امیدوارم همیشه هر قدمی که تا نفس داره بر میداره در راه رضای خدا باشه...پسر گلم در یک سال و بیست و سه روز گی از ما نماز خوندن رو تقلید میکنه و مهر رو بر میداره سجده میکنه و صدا در میاره اااااااا...یعنی الله اکبر..مامان فداش بشه..Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • این قابلیت هم داریم ما خانوما...بعلههه

  • نیلوبلاگ

    داشتم پست میذاشتم که نزدیک بود محمدحسین از تو گهواره اش خودش رو بندازه پایین...خواب بود..نفهمیدم کی بیدار شد...مادر نمونه به من میگن که با یه شیرجه چند متری خودمو بهش رسوندم +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ساعتxa016:16xa0 توسطxa0آبی تر از آسمانxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب