دخترم هنوز دنیا نیومده.. مامانم اگه زنده بود بهم میگفت بچه مثل میوه است هر وقت برسه میوفته..
امروز وارد هفته چهلم بارداری شدم.. دیگه خیلی حالم بد نیست منظورم بی حوصلگی های چند هفته پیش هست و روزشماری واسه رسیدن به پایان بارداری..
رفتیم بیمارستانی که قراره زایمان کنم.. خداروشکر مجهز بود و خیالم راحت شد.. دیگه شبیه پنگوئن راه میرم.. چقدر دلم واسه ورزش کردن تنگ شده.. واسه دوییدن تو جاده های جنگلی شمال عزیزم.. واسه وقت هایی که بوی عطر بهارنارنج رو استشمام میکردم و با روحیه عالی میرفتم ورزش..
*** آبجی یک دیروز بهم گفت فردا امتحانام تموم میشه میخوای بیام پیشت.. با اینکه خیلی بهش نیاز دارم و دوست دارم بیاد، اما هنوز حرفایی که عید بهم زد رو دلم سنگینی میکنه و میترسم از لحن صحبتش و رفتاراش.. گفتم ممنون آبجی من که هنوز مشخص نیست کی زایمان کنم.. اگه دیدم بهم سخت میگذره بهت خبر میدم بیای..
*** چقدر دلم مامانم رو میخواد.. میدونم همسرم ازش کاری بر نمیاد و بعد از زایمان تنهایی خیلی بهم سخت میگذره اما واقعا کسی رو هم ندارم دلسوزم باشه و کمکم کنه.. خدا خودش بهم قوت بده..
*** این روزهای آخر خیلی خربزه میخورم.. کلا فقط دوست دارم خربزه و هندونه با نون بخورم فقط.. غذا هیچی نمیخوام.
*** اسم دخترم رو میخوام بذارم غزل.. چطوره؟
زندگی به رنگ آبی...ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 144