بعدش هر جمعه به خودم می گفتم چرا بابا دیگه زنگ نمیزنه...
چرااااااااااااااا بابا دیگه زنگ نمیزنه....چراااااااااااااااااااااا...........
آه لعنت به من که اینهمه کینه تو دل داشتم و یه بار خودم زنگ نزدم بهت بابا....
خدایاااااااااااااااااا منو ببر پیش پدرم ازت التماس میکنممممم...من طاقت این داغ رو ندارممممم...
کاش بابا اون شب کلی باهات حرف میزدم...کاش وقتی بهت گفتم بابا جون فردا دوباره بهت زنگ میزنم و مفصل صحبت میکنیم بهت زنگ میزدم...کاش جمعه های بعد که نه هر روز هفته رو بارها و بارها بهت زنگ میزدم...بابا جان منو میبینی؟؟؟؟؟ دلم طاقت دوریتو نداره...
زندگی به رنگ آبی...ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 175