شب اصلا متوجه نمیشم کی خوابم میبره بس خسته ام.
ناهار و شام که اصلا چیزی نمیخورم در حد دو سه لقمه نون پنیر و گوجه..
هشت روز از روزهایی که جناب همسر نبود رو روزه قضاهامو گرفتم. دیدم دیگه نمیکشم هم کار هم بچه هم خونه هم روزه.. قند خونم واقعا میوفتاد..
امروز با جناب همسر صحبت کردم میگه خیلی دلم تنگ شده هفته دیگه میام دنبالتون میارمتون.. گفتم نه دوست ندارم دو هفته جایی بمونم خونه خودم راحتترم طاقت بیار پانزده اسفند که کارت تموم میشه یه باره بیا.. از طرفی بیست و سه اسفند چهلم بابا رو میخوایم بگیریم بابا هم شهری بود که نزدیک شهر مادرشوهرم ایناست بهش میخوام بگم پانزده اسفند هم نیاد خودم بیست اسفند میرم پیشش..
ولی میدونم دلم دیگه طاقت نداره... این روزها تنهایی خیلی سخت میگذره.. به معنای واقعی کلمه خونه در سکوت و تنهایی غرق هست... بخصوص که محمدحسین رو هم نمیبینم اصلا روزها که همش یا پیش مامانم میذارم یا خونه خواهرم یا داداشم تا بتونم بیام سرکار... شبا هم چند شب خونه داداشم خوابید حسابی دلم براش پر میکشه...
*** چقدر سخته خانوم هایی که سرپرست خانوار هستن.. چقدر سخته چقدر سخته.... چقدر سخت گذشت این سال ها بهت مامان جان در نبود بابا.. وقتی که تنهایی مسئولیت ماهارو به عهده گرفتی...
*** آه که چقدر تنهایی سخته...
زندگی به رنگ آبی...ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 205