جمعه ای که گذشت..

خرید بک لینک
دلم میخواد روزهایی که جناب همسر خونه هستن خاطراتش رو ثبت کنم..چون واقعا به لطف و مهربونی خدا بهترین روز برام میشه..

امروز هم طبق روزهای معمول گذشته هوا خیلی گرم بود و از بیرون رفتن منصرف شدیم..دلم میخواست امشب داداش ۱ و ابجی 2 رو شام دعوت کنم اما جناب همسر گفتن احتمالا عصر بریم بیرون و نتونیم به موقع برگردیم شام رو به موقع آماده کنی..باشه واسه یه شب دیگه که قبول کردم..

صبحونه رو خوردیم و جناب همسر مشغول تعمیر قفل در شدن که چند روز درگیرش بودیم و بالاخره آقای مهندس کشف کردن مشکل از کجاست و خداروشکر درست شد..

نماز ظهر رو به جماعت خوندیم که خیلی حس خوبی بود..محمد حسین هم روبرومون ایستاده بود و نگاهمون میکرد و منتظر که سجده بریم شیرجه بره رو مهرمون

ناهار خورشت بادمجون درست کردم و پلو به پیشنهاد آقا..نوش جان کردیم و نشستیم یکم با پسری بازی کردیم تا هوش بچه رو تقویت کنیم. محمدحسین رنگ زرد و قرمز رو یادگرفته بود قبلا امروز هم بهش رنگ آبی رو یاد دادیم و همین طور وقتی غذاش تموم میشه ازش می پرسیم سیر شدی؟؟میگه سیر شدم..مامان فدات بشه

بعد پاشدم آشپزخونه رو مرتب کردم و ظرف ها رو شستم و سرحال از اینکه خونه تمیز و مرتب هست..اومدم نت و یکم مطلب خوندم و چند کلیپ علمی دانلود کردم تا سر فرصت ببینم و وب رو آپ کردم..بعدش  استراحت کردیم..ساعت شش محمدحسین که زودتر از ما بیدار شده بود با گوشی باباش محکم زد به صورتم..با درد از خواب بیدار شدم اینم از وروجک ما که دلش میخواد هروقت بیداره ماهم بیدار باشیم..

جناب همسر گفتن بریم خونه داداش 2 ..گفتم نه هوا هنوز خیلی گرمه حسش نیست..هندونه قاچ کردم و خوردیم گفت پس من برم کارهامو انجام بدم بعد میام..گفتم نهههههههههه ما رو هم ببر..(بیچاره نمیدونست چه سازی میزنم) گفت به شرطی که چادر بپوشی..گفتم قبول..وااااااااااااای بعد از چندماه چادر پوشیدم چقدر باهاش حس ارامش داشتم.. گفتم میشه بریم جاده جنگل دور بزنیم و بعد بریم کارهاتو انجام بدی که قبول کرد آقای مهربونم..

چقدرررررررررر شلوغ بود وااااااااااااای با خودم می گفتم این مسافرها چطوری تو این هوا میان شمال تحمل میکنن..یه لحظه از ماشین پیاده میشدیم اصلا نمی شد شرجی بودن هوا رو تحمل کرد..دور زدیم و چون هفته قبل تو همین جاده تصادف کردیم دیگه مثل قبل حس خوبی نداشتم و همش می ترسیدم.برگشتیم جناب همسر کارها شو انجام داد بعد گفت بریم خونه داداشت؟گفتم بریم اما زنگ نمی زنم چون شاید زن داداشم خونه مامانش باشه نمیخوام برنامه اش بهم بخوره..میریم اگه بودن که چه خوب اگه نبودن هم نهایت دور زدیم دیگه و تفریح حساب میشه..خلاصه رفتیم خونشون کسی نبود و ماهم دیگه بهشون زنگ نزدیم و برگشتیم

شوهرم با داداش 2 خیلی رابطه نزدیک تری دارن نسبت به بقیه..دوتاییشون مهربونن

اومدیم خونه  نماز خوندیم و شام خوردیم و یه قسمت گلشیفته رو دیدیم و منم اومدم نت و قراره کلیپ هایی که دانلود کردم رو ببینم و مطلب بخونم... آهان راستی به مامان و خواهر شوهر هم زنگ زدم و فکر میکنم اگه قسمت بشه واسه تولد آقا امام رضا ع بریم مشهد...

مامان رو هم که هر چی التماس میکنم ابجی 1 نمیذارن برگرده...آخرش باید خودمون بریم دنبال مامان..عهههههههه..دلم خیلی تنگ شده

*** خدایا شکرت بخاطر آرامشی که بهم میدی..تو چقدر  بهمون رحم میکنی و بخشنده ای...ثانیه ثانیه زندگیم رو نگاه میکنم اگه رحمت و بخشش و بزرگواری تو نباشه من تمام شدم...تنهام نذاری خدای من...

زندگی به رنگ آبی...

ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: شنبه 30 تير 1397 ساعت: 19:06

صفحه بندی