نزدیکتر از من به منی...

خرید بک لینک
وقتی بابام از مامانم جدا شد...یه روزی اومد خونمون...من تنها بودم خونه در و باز کردم با دیدن پدرم خیلی ذوق کردم...کلی بهش اصرار کردم تا اومد داخل..فکر میکنم از مامانم میترسید که نمی خواست بیاد تو خونه و بهم گفت بیا تو کوچه تا چند دقیقه ببینمت و برم..اما وقتی بهش گفتم باباجون من تا شب تنهام راضی شد بیاد..

واسش چای آوردم و کنارش نشستم..اون روز بزرگترین راز زندگیم رو به پدرم گفتم و فکر میکنم بعد شنیدن اون راز به قول خودش ازم راضی شد...

بابام بهم گفت خانومش خیلی اذیتش میکنه...برادرهای زن دومش خیلی به بابام سخت میگیرن...خیلی دلش پر بود...چقدر دلم برای دونفره هامون تنگ شده باباجونم...چقدر دلم درد داره...کاش بودی کنارم...چقدر مودب بودی بابای خوبم....چقدر جات خالی شد یهو....هنوزم باورم نمیشه نیستی....

زندگی به رنگ آبی...

ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 253 تاريخ: دوشنبه 22 بهمن 1397 ساعت: 18:16

صفحه بندی