واسش چای آوردم و کنارش نشستم..اون روز بزرگترین راز زندگیم رو به پدرم گفتم و فکر میکنم بعد شنیدن اون راز به قول خودش ازم راضی شد...
بابام بهم گفت خانومش خیلی اذیتش میکنه...برادرهای زن دومش خیلی به بابام سخت میگیرن...خیلی دلش پر بود...چقدر دلم برای دونفره هامون تنگ شده باباجونم...چقدر دلم درد داره...کاش بودی کنارم...چقدر مودب بودی بابای خوبم....چقدر جات خالی شد یهو....هنوزم باورم نمیشه نیستی....
زندگی به رنگ آبی...ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 253