رفتم یکم خرید کردم و بدو بدو اومدم خونه ساعت دو شده بود به جناب همسر زنگ زدم توروخدا زودتر بیا امروز خیلی کار دارم که گفت سرم شلوغه و نمیتونم..از ایشون ناامید شدم و با سرعت نور مشغول کارهام شدم
...خونه رو مرتب کردم و سبزی ها رو پاک کردم چون می خواستم واسه شام باقلاپلو با ماهیچه و زرشک پلو و مرغ درست کنم..وااااااااااااای قدر مامانم رو حسابی تو این موقعیت دونستم الحق که اگه ازشون دور بشم کمک بزرگی رو از دست میدم..
جاری اینا ساعت شش عصر رسیدن و منم کارهام تموم شده بود
..سعید امسال کنکور داده بود و هیچ پیش بینی از آزمون نداشت از طرفی خ هم دوست داره بره نیروی انتظامی و به حرف هیچکدوممون گوش نمی کنه...
به عنوان سوغات یه شیشه مربای آلبالو و شربت آلبالو آوردن...و یه پیراهن واسه محمدحسین.
فکر میکردیم چند روز بمونن اما جاری تو آشپزخونه بهم گفتن کاش برنامه تون جور بود با هم میرفتیم سفر..که واقعا حیف شد دوست داشتم بیشتر بمونن بخصوص برای جناب همسر چون اینجا غریب هستن و بودن داداششون خیلی براش خوشحال کننده است..اما خب اصرارهای ما فایده نداشت و چهارشنبه صبح ساعت هفت بعد خوردن صبحونه رفتن سمت گیلان..و اردبیل...
فقط یه چیزی خیلی ناراحتم کرد اینکه جاری و من و سارا دخترشون تنها شدیم و حرف میزدیم ایشون خیلی غیبت خواهرشوهر 2 رو میکردن و من هم سکوت کرده بودم مثلا میگفت اینا اصلا به خوشی خودشون اهمیت نمیدن کولر بخرن خب اونا یه منطقه خ خنک زندگی میکنن نیازی به کولر ندارن..یا می گفت شوهرش خیلی مغروره و این حرفا...که اصلا به ما واقعا ربطی نداره زندگی اونا...از این ناراحت بودم که چرا جلو سارا داره از عمه اش بد میگه..خب بخوای نخوای نگرش این بچه نسبت به عمه اش منفی میشه...توروخدا نکنیم این کارها رو بخدا با همین لحن حرف زدن ها از هم دور شدیم دیگه...اینقدر که خود من سالی یه بار خونه داییم میرم در صورتی ک خ دلم می خواد زود به زود برم اگه رفتار بزرگتر ها باهم مهربون تر می بود...
حرفم اینه مشکلاتمون رو به بچه ها انتقال ندیم اینطوری دیگه نه نسبت به عمه ای حس خوب داره نه خاله و دایی و عمویی...فامیلیم اما از صدتا غریبه دورتریم..
*** با خودم عهد کردم هیچوووووووقت غیبت هیچ بنی بشری رو نکنم...خدایا کمکم کن ثابت قدم بمونم..
زندگی به رنگ آبی...ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 221