روزها دارن به شدت برق و باد میگذرن...و من هنوز کلی کار دارم و نیاز به بهار و تابستان...بهار که گذشت و همه اش خلاصه شد در بچه داری صد البته که افتخار میکنم به مادری کردن...اما باید با برنامه پیش برم وگرنه درجا میزنم و همه کارها روی هم جمع میشن..
به جناب همسر گفته بودم برام یه سررسید تاریخ گذشته بخر که شروع کنم به نوشتن خاطرات بزرگ شدن پسرم....اما یادش میره بخره.. البته خودمم زیاد رغبت نشون نمیدم راستش با اینکه اون طوری راحت ترم اما بلاگفا رو دوست دارم و دل کندن از اینجا برام سخته...اینجا خیلی راحت تر و بدون سانسور میتونم مطلب بنویسم و احساسم رو بیان کنم.. و هم اینکه در بعضی مواقع بحرانی راهنمایی بگیرم...
سعی میکنم از این به بعد و اگه محمدحسین بذاره دل نوشته هام روزانه باشه...
فعلا برم که غذام سوختتتتتتت
ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 164