ابجی 1 سه شنبه اومدن امشب رفتن خیلی دلم گرفته..دوری ازشون برام سخته..کلا دپرس شدم...
داداش 1 برای ادامه درمانش امشب رفت تهران سرشب بهم گفت بیا پشت گردنم رو خط بگیر لباسش رو درآورد که موهاش نریزه رو لباسش وااای بدنش پر از دونه های قهوه ای بود دلم کباب شد..خدایاااااااااا کمکش کن...شفاش بده..یا شافی..
*** هانیه میگه خاله چرا همه بچه ها تورو دوست دارن آخه این چند روز محمدامین..محمدحسن..هانیه..نازنین زهرا هرجا من میشستم دور من بودن..تو حیاط میرفتم دنبال من بودن..بیرون میرفتم همراهم بودن...ولی واقعا خیلی دوتا پسرا جیغ جیغ میکردن...دلم براشون تنگ شده...همشون با هم رفتن
*** اینجا زمان متوقف شده است...
*** واقعا التماس دعااااا دارم..
زندگی به رنگ آبی...ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال میکنید
برچسب: این روزها,این روزها که میگذرد جور دیگرم,این روزها هم میگذرد,این روزها که میگذرد,این روزها اینگونه ام,این روزهای من,این روزها که میگذرد هر روز,این روزها حال خوشی ندارم,این روزهایم به تظاهر میگذرد,این روزهااا,
نویسنده:
بازدید: 171