داداشم و خانومش اینهمه اختلاف سنی نداشتن....نمیدونم واقعا باید کدومشون رو درک کنیم...
هفده شهریور تولد خانومش بود داداشم برده بودش طلا فروشی و یه گوشواره به مبلغ 400 هزارتومان واسش خریده بود..
امروز زن داداشم رفته خونه خاله اش اینا...مسخره اش کردن که گوشواره ات سبک و ارزونه...امشب جلوی ما گوشواره هاش رو درآورد پرت کرد جلو داداشم...
ما چیزی نگفتیم و سکوت کردیم...اما واقعا نمیتونم هضم کنم یعنی یه دختره 20 ساله نمیتونه بفهمه که باید حرمت شوهرش رو نگه داره؟ و سر این خاله زنک بازیا زندگیش رو خراب نکنه!!!!
*** واقعا دلم واسه داداشم سوخت...داداشم بهش گفته بود با حقوق کارمندی بیشتر از این نمیتونم برات بگیرم..اونم گفته نه باید بریم عوضش کنیم...
*** کاش میفهمیدیم که گرم و وزن طلا مهم نیست عشق و احترام متقابل هست که طلاهای سنگین وزن هم برابرش نیستن...دلم میخواد با فاطمه صحبت کنم اما احساس میکنم دخالت نکنم بهتره...ولی خیلی بچه است خیلی تحت تاثیر حرفای بقیه قرار میگیره..
***کاش داداشم با یکی تقریبا همسن خودش ازدواج میکرد سیزده سال اختلاف سنی واقعا زیاده....
***نمیخواستم این موضوع رو تو وب بنویسم اما واقعا ناراحتم دراز کشیدم بخوابم اما همش صحنه اش میاد جلو چشمم..دعوای زن و شوهر واقعا بده بخصوص جلو بقیه...
زندگی به رنگ آبی...ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 152