زندگی به رنگ آبی

متن مرتبط با «چند و چون» در سایت زندگی به رنگ آبی نوشته شده است

حال و روز درسا..

  • نیلوبلاگ

    درسا از چهل روزگی لبخند زد.. الان هم در دو ماه و نیم ماهگی کلی صدا از خودش در میاره و خیلی دوست داره باهاش حرف بزنیم.. وقتی باهاش صحبت میکنیم غش میکنه از خنده اما بی صدا.. نمیدونم چرا خنده هاش بی صداست.. نفس مامان خیلی آروم شده خداروشکر.. فقط تو دو ماهگی شبا خیلی گریه میکرد.. تو ماشین خیلی گریه میکرد.. کلا همش گریه میکرد.. یا خواب بود یا گریه.. ولی خداروشکر دیگه تموم شد و آروم تر شده.. شبا چندساعت پشت هم آروم میخوابه.. منم می تونم استراحت کنم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • من خودم را دوست دارم..

  • نیلوبلاگ

    چقدر خوشحالم چقدر انرژی بخش هست انسان اراده کنه کاری رو انجام بده و به هدفش نزدیک تر بشه.. رژیم و ورزش رو قول میدم تا آخر ادامه بدم.. رژیم من کم خوری نیست درست خوری هست.. ریزه خواری رو حذف کردم.. سعی میکنم با خوردن به اندازه مغزیجات انرژی بگیرم تا روند شیردهیمم مختل نشه.. من باید تا آخر مهرماه پنج کیلو کم کنم... بااااااااااااااید و بهش میرسم.. قووووووول میدم به بهار.. ***هر کاری که فکر میکنی درست هست و باید انجام بشه، همون لحظه انجام بده. *** یادت نره قانون دنیا اینه به اندازه تلاشت نتیجه میگیری...

    ادامه مطلب
  • یازده روز

  • نیلوبلاگ

    یازده روز از زایمانم گذشت.. اسم دختر گلم رو به انتخاب پدرش درسا گذاشتیم. مادر شدن خیلی حس شیرینیه خداروهزاران مرتبه شکر.. *** درد بخیه های سمت راست امونم رو بریده.. کاش سزارین نمی شدم وحشتناکه.. خدایا کمکم کن زودتر خوب بشم. دوست دارم بیشتر برای پسرم وقت بذارم بیشتر باهاش بازی کنم. دلم میسوزه وقتی میاد بهم میگه مامان پس من با کی بازی کنم.. من تنهایی چکار کنم؟ باباش هم این روزها مشغول کارهاش هست و اصلا فرصت با هم بودن نداریم. *** دلم مامانم رو میخواد.. خیلی حس تنهایی دارم و فقط با آ...

    ادامه مطلب
  • من و فرشته هام

  • نیلوبلاگ

    از روزی که زایمان کردم من و درسا رو تخت میخوابیم.. محمدحسین و باباش روی تشک.. امشب محمدحسین هم خودش رو دعوت کرده رو تخت و اصرار که مامان من میخوام پیش تو بخوابم.. البته طفلی بچم چند شب میگه میخواد پیش من باشه اما بخاطر درد بخیه هام و اینکه میترسم نصف شب غلت بزنه رو دخترم قانعش کردم صبر کنه حالم بهتر بشه. الان که دارم طرف راست خودم رو نگاه میکنم اول دخترم کنارمه بعدش هم پسرم..این لحظه رو با هیچی عوض نمیکنم.. خدایا پناه بچه هام باش.. خودت حفظ شون کن برام.. یاد اون شبی افتادم که آبجی...

    ادامه مطلب
  • خوش اومدی به دنیای من..

  • نیلوبلاگ

    دختر قشنگ و تپل من ساعت ده و ده دقیقه صبح صبح روز سه شنبه چهارده تیرماه به دنیا اومد.. وزنش 4400 بود.. و سزارین شدم. قبلا نوشته بودم که منتظر یک دختر تپلی باید باشم.. خدایا شکرت که دخترم رو سالم به بغلم رسوندی.. الهی همه ی اونایی که منتظر فرزندن خدا چشم و دلشون رو روشن کنه.. *** ولی چقدر عمل سزارین وحشتناک درد داره.. روز اول که مردم و زنده شدم از درد.. امروز حالم بهتره..  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ای روزهای خوب که در راهید..

  • نیلوبلاگ

    هفته چهلم بارداریم سه شنبه تموم میشه و من هنوز زایمان نکردم.. آه ای دردها به سراغم بیایید.. *** نمیدونم چه ارتباطی بین طول سرویکس و باز شدن دهانه رحم هست.. طول سرویکس من 40 و دهانه رحم سه سانت باز شده اما خبری از انقباض های مداوم و منظم نیست.. از آمپول فشار میترسم.. دوست دارم همه چیز طبیعی پیش بره.. ای خدای مهربان کمکم کن.. *** محمدحسین از دیروز یهویی پای چپش درد گرفته حالت رگ به رگ شده و بچم موقعی که سرویس بهداشتی میره میخواد بلند شه از درد فریاد میکشه و گریه میکنه.. هیچ کار...

    ادامه مطلب
  • شاید روز اخر باشه..

  • نیلوبلاگ

    سلام.. دردهام از سر شب شروع شده.. رفتم بیمارستان هنوز زوده واسه بستری کردن.. گفتن دکتر بیهوشی نداریم اگه یهو وسط زایمان خدای نکرده اتفاقی بیفته ریسک نمی کنیم.. دارم میرم یه شهر دیگه زایمان کنم که نود کیلومتر دورتره.. خدا بهم کمک کنه به سلامت بتونم برسم و زایمان کنم.. کاش میرفتم شمال واسه زایمانم.. اما توکل به خدا.. خودم و دخترم رو به خدا سپردم.. آقا امام زمان عج میشه برام دعا کنه.. میدونم نالایقم.. هرکی خوند  التماس دعای مخصوص دارم..  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • میu200cگذره این دلخوری ها میگذره

  • نیلوبلاگ

    امروز داشتم تو نت اسم دکترم رو سرچ میزدم تا خیالم بابت زایمانم راحت باشه..یهو رسیدم به اسم دکتر رستگار رحمانی... واقعا آدم ها با قدرت توکل و اراده و عزم جدی رستگار میشن.. درود به تمام انسان های پاک که برای نجات بشریت تلاش میکنن.. خیلی انگیزه گرفتم.. خیلی حالم بهتر شد.. خیلی خوبه که میتونم تلاش کنم و خدا بهم قدرت داده.. باید تلاش کنم.*** دختر مامان هنوز دنیا نیومده و فردا 38 هفته بارداریم تموم میشه... چند بار به جناب همسر گفتم که خودت باید پیشم بمونی تو بیمارستان.. آمار اتاق های وی آی پی رو ...

    ادامه مطلب
  • روزهای آخر

  • نیلوبلاگ

    چقدر فرآیند بارداری دردناکه و مهم ترین بخشش زایمان.. خدایاااااااااااااااااا تورو به عظمتت قسم کمکم کن زودتر این روزهای آخر هم بگذره و سنگینی بار رو دلم رو به سلامت پایین بذارم.. من تمام این دردها رو به خاطر تو تحمل میکنم و برای رضای تو گام بر میدارم.. ان شاءالله دخترم بنده ی خوب درگاهت بشه و از مسیر هدایت خارج نشه.. *** دخترم با توجه به تجربه ی زایمان قبلیم حس میکنم هفته دیگه بغلم باشی.. تو هم دیگه جات تنگ شده و لحظه شماری میکنی واسه دنیا اومدن.. اما خانم دکتر گفتن ده روزی دیگه تحمل کن...

    ادامه مطلب
  • این روزهای من

  • نیلوبلاگ

    این روزها دو شیفت میرم سرکار...شب اصلا متوجه نمیشم کی خوابم میبره بس خسته ام.ناهار و شام که اصلا چیزی نمیخورم در حد دو سه لقمه نون پنیر و گوجه..هشت روز از روزهایی که جناب همسر نبود رو روزه قضاهامو گرف...

    ادامه مطلب
  • روزهایی که اینجا نخواهیم بود

  • نیلوبلاگ

    هر کسی میاد میبینه که همسرم نیست و من به جاشون کارهاشون رو انجام میدن امکان نداره نگن که همسرتون خیلی مرد شریفی هستن..همه ازت تعریف میکنن عشق جانم... تو چه کردی با دل مردم این شهر... همه افسوس میخورن که میخوایم از اینجا بریم..خداروشکر که خلق خدا ازت راضین همسر جانم... ان شاءالله خدا هم همیشه ازت راضی باشه..xa0تو همسر مهربون و خدایی خودمی... دنیامی... نفسی برام... زود بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

    ادامه مطلب
  • فریاد سکوت ما

  • نیلوبلاگ

    حالا که نیستی و بیشتر صحبتهامون به صورت چت و نوشتاری هست حس میکنم بهتر میشناسمت.. بهتر بعضی حرفاتو درک میکنم.. سکوتی که بین صحبت هامون رد و بدل میشه رو خوب درک میکنم...چه نسخه خوبیه برای من و تو این دوری چند هفته ای... خیلی حرفارو زدیم که تو این چند سال بهم نگفتیم یا یادمون رفت.. یا شایدم خیلی برای هم عادی شده بودیم..*** حقیقتش یکم دلم گرفته... کاش بعضی رفتارها یادم بره و بتونم وقتی بهت میگم عاشقتم از جان و دلم باشه.......

    ادامه مطلب
  • اویی که هست و باید باشد.

  • نیلوبلاگ

    داشتن دوست خوب چه نعمت بزرگیه...حرفاش چقدر منو به خودم آورد......

    ادامه مطلب
  • عصر امروز با طعم دلتنگی

  • نیلوبلاگ

    یکی از فانتزی هام که جناب همسر قول دادن بعد از کارمند شدنش برام محقق کنه اینه که گواهینامه موتور بگیرن و موتور بخریم و وقتی رفتیم شهرشون واسه زندگی... عصرها با موتور که خیلییییییییی دوست دارم موتور سو...

    ادامه مطلب
  • هدیه برای خودم...

  • نیلوبلاگ

    یه روزی اگه پولدار بشم دوست دارم اول واسه خودم یه ساعت بخرم...بعد کلی کتاب هایی که دلم میخواد بخونمشون...*** میگما حواست هست که خدا آرزوهاتو یکی یکی داره برآورده میکنه.......

    ادامه مطلب
  • دل رفت و ز جان خبر ندارم

  • نیلوبلاگ

    دلتنگم برای همه روزهای خوب پیش رو..برای سه شنبه سه هفته بعد که همسر جانم رو میبینم...xa0جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست***** جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست...

    ادامه مطلب
  • پیش از آنکه تو بروی من مرده ام پدر...

  • نیلوبلاگ

    خدایا دلم رو آروم کن...خدایا بهم صبر بده... خدایاااااااااااااااااا از پدرممممممم راضی باش.. آخ بابا جانم دلم داره دق میکنه از دوریت...بابا جانم کاش زودتر از این من مرده بودم..... بابا جونم بابای خوبم...بابای عزیزم چطوری باور کنم دیگه نمیبینمت... بابا جان دلم ارومه به اینکه الان بیشتر از هر زمان دیگه ای کنارمی...دیگه روحت تا همیشه با منه...مراقبم باش بابای خوبم......

    ادامه مطلب
  • روحت شاد باباجانم...

  • نیلوبلاگ

    دلم خیلی تنگ شده بابا....کاش مرگ دست خودم بود..همین لحظه به دیدارت میومدم...*** توروخدا قدر پدر و مادراتون رو بدونید..هر لحظه رو غنیمت بدونید قبل از اونکه دیر بشه...*** فقیر منم که پدر ندارم....فقیر منم که حتی از مزارت هم دورم بابا جان...*** میشه واسه شادی روح بابام صلوات بفرستید..xa0*** باورم نمیشه این منم که این پست ها رو دارم تو وبم میذارم.. خدایا پدرم رو بیامرز.....

    ادامه مطلب
  • خوش به حال من که تو را دارم...

  • نیلوبلاگ

    xa0هر چیزی میتونه یه زن رو خوشحالش بکنه...اما "توجه" خوشبختش میکنه...*** بیچاره دلی که ماند بی تو!!!*** فردا جناب همسر میرن شهرشون برای گذراندن دوره ها و کارورزی به مدت یک ماه...نبودنت برام بدترین عذابه.......

    ادامه مطلب
  • کوچ تا چند

  • نیلوبلاگ

    ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت «بال» تنها غم غربت به پرستوها داد اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست غربت آن است که «یاران» ...

    ادامه مطلب